من پستم؛ پس هستم


 

ناخنهایت را می جوی،با لذت..شایدم حرص...شاید فقط از روی عادت.حالا هرچه که هست دوست دارم بلند شوم و با پشت دست  بخوابانم توی صورتت که بس کن..چشمهایت را که از دو طرف آویزان است و بیش از حد به هم نزدیک ، از روی زانو هایم بر نمی داری...صد بار امتحان کردم،جا به جایشان کردم اما آن چنان با دقت دنبالشان میکنی که علی رغم همه تلاشم معذب می شوم. 

خودم را به خواب زده ام ،باز.تا تو بیایی یک دوری در اتاق بزنی  و موهایت را که تقریبا دیگر چیزی ازش باقی نمانده است شانه کنی من چند دور توی تخت غلت زده ام ....می آیی و کنارم دراز می کشی من خودم را به دورترین نقطه ممکن تخت چسبانده ام.صدای جویدن ناخنهایت می آید.زانوهایم زیر نگاهت ذوب می شوند.خدا خدا می کنم کاری که می خواهی را انجام ندهی اما تو انگشتان خیست را که انقدر لیسیده ای تا سرشان چروک شده است را محکم دور زانویم حلقه میکنی.از خوابی که نبوده ام می پرم...چشمهایت آویزان تر از همیشه شده است و امتدادشان می رسد به گوشه های لبت که حالا آنچنان کشیده شده اند پایین که می ترسم به گریه بیفتی..از اتاق بیرون میروم تا صبح زانوهایم را توی شکمم قایم می کنم.

 سر جایت نیستی ، نفس راحتی می کشم...با خیال راحت حمام می روم.شیر گرم میکنم و تا ته سر می کشم.

 زنگ میزنی.پشت در ایستاده ای تا در را برایت باز کنم.میدانم که کلید داری.صدای تلویزیون را بلند می کنم یعنی که من نمی شنوم که تو دستت را روی زنگ گذاشته ای و بر نمی داری.

 کرختی بعد از حمام ،وادارم می کند که بخوابم..یا شاید دوست دارم که فکر کنم وادار شده ام...آزادانه توی تخت غلت میزنم...پاهایم را خم میکنم طوری که زانوهایم را ببینم...لبخند میزنم. از چشمی در بیرون را نگاهی می اندازم که شاید رفته باشی.

تاریک است در را کمی باز می کنم...جسم سنگینی می افتد رو پایم...سرت را بلند می کنی و نگاهم می کنی ...از بالا زیبا تری یعنی قابل تحمل تر.لبخند میزنی .انگار از اینکه در را برایت باز کردم قدردانی می کنی...پاهایم را از زیر سرت میکشم با پشت روی زمین می افتی ...خودت را روی زمین می کشی و می ایی داخل...یک لحظه فقط یک لحظه دلم می خواهد کمکت کنم. 

دنبال داروهایت می گردی...جعبه یشان خالی است ..نمیدانم چرا هر وقت داروهایت تمام می شوم سر کمد من میروی...درش را که باز می کنی اولین چیزی که میبینی چمدان من است که به طرز غیر عادی ای آماده به نظر می رسد.نگاهم می کنی باز گوشه لبهایت کشیده می شوند پایین...بلند می شوم و همه محتویات چمدان را خالی می کنم..برش می دارم . می گذارمش جلوی کمد خودت.انگشتهایت را تا حلق می کنی توی دهانت. 

بعد از اینکه چمدانت را بستی می آیی و می خزی توی تخت...خودت را می چسبانی به لبه تخت...حجمی برای اشغال کردن نداری...انگار اصلا نیستی.... 

با صدای بستن در بیدار می شوم...رفتی...عقربه ها ساعتی را نشان می دهند که خیلی دیرتر از آن به نظر می رسد که کسی بخواهد خانه ش را ترک کند...نمیخواهم بلند شوم اما میشوم...کاری ندارم فقط می خواهم مطمئن شوم که رفته ای...صدای در دوم را هم که می شنوم باید خیالم راحت شده باشد.اما نمی شود میترسم که نکند باز برگردی در را باز میکنم و پای برهنه می آیم دنبالت...نیستی ...واقعا رفته ای...هیچ دلیلی برای نگرانی ندارم اما دلم شور میزند...خیلی سعی می کنم که خوشحال باشم و به این فکر کنم که بقییه فضای تخت هم مال من شده است اما خوشحال نمی شوم...نمی دانم چطور اما درحال دویدنم...زانوهایم به سرعت خم و راست می شوند...گوشه های دهانم کشیده شده اند پایین...می ترسم گریه کنم...دهانم را باز نگه می دارم...نیستی....رفتنت خیلی واقعی به نظر می رسد....یک چیزهایی از روی گونه هایم سر می خورند و می آیند پایین...فکر می کنم صدای ناخن جویدنت را میشنوم...می ایستم...صدا خیلی نزدیک است....وقتی زانوهایم زوق زوق میکنند تازه می فهمم که صدایت باید خیلی نزدیک باشد...سرم را که بلند می کنم میبینم وسط خیابان ایستاده ای و زل زده ای به زانوهایم....

 عین یک تصویر،وقتی از توی دوربین میبینی...یک لحظه هست و لحظه بعد نیست  وقتی که تو دکمه را فشار داده ای.....یکی دکمه دوربین را فشار داد...لحظه بعد تو دیگر نبودی...خوابیده کف زمین...و ماشینی که به سرعت دور می شد............


jonathan

 

وقتی حالم تغییر می کند خودشان می آیند...سطرها می آیند

هیچ وقت نشد تصمیم بگیرم و اتفاق بیافتد

«اتفاق خودش میافتد»

غم نیست

عصبانیت نیست

نگرانی نیست

نیست

هست

یک چیزیم هست

مثل وقتی می ماند که کابوس میبینی.دهانت را باز میکنی که داد بزنی.کمک بخواهی.اما صدایی ازت در نمی آید...دهانت را آنقدر باز میکنی که از چشمانت آب بیاید...اشک نیست...آب است...صدایت در نمی آید...

صدایم در نمی آید................................................


jonathan



 

هر چند متر که میروی برمیگردی و دست تکان میدهی...

انگار رفتنت را دیکته میکنی...نگرانی چیزی را جا نیندازم..........................................


jonathan

 

دلم آنقدر گرفته است که نمی خواهم هیچ « را »یی را « رو »‌ بنویسم و هیچ « نمیدانم » یی را

 « نمیدونم»...........

دلم آدم های دور را می خواهد،آدم های دور دور دور....

دل آدم هیچ وقت هوس آدم های در دسترس را نمی کند.


jonathan

تمای کسانی که نامشان با « میم‌» شروع می شود قابلیت فاحشه شدن را دارند.

زبانت می گیرد .تا بیایی صدایم کنی من چند دور دکمه هایت را می بندم و باز می کنم.م...م...م..م

انگشت می گذاری روی لبهایم و می گویی:« میم » مثل « ف »‌می ماند...« میم » مثل « ا‌ » می ماند...« میم » مثل « ح » می ماند...« میم » مثل « ش »... « میم » مثل « ه »می ماند.

نمی فهمم چه می گویی.بلند می شوم . خودم را از گوشه و کنار اتاقت جمع و جور می کنم.راه میفتم در اتاق.تو همچنان برای آنکه مرا صدا بزنی لبهایت را روی هم فشار می دهی.م...م...م...م

میگویی:همه یتان یا « میم » دارید یا بعدآ به یک جایی از اسمتان « میم » میچسبانید...

سر تکان میدهم.لبخند می زنم.دستت را می گیرم و محکم فشار می دهم یعنی می فهمم چه میگویی...یعنی چه حرف با مزه ای...اما نمی فهمم چه می گویی و مدام از پشت سرت ساعت را می پایم تا عقربه بزرگ روی دوازده ثابت شود و آنوقت بروم.

می گویی:از اینجا که رفتی بیرون اسمت را عوض نکن.بگذار « میم » سر نامت باشد...به دردت می خورد

عقربه بزرگ فقط یک حرکت میکند و خودش را می اندازد روی دوازده.


jonathan

يک ربع به يک

مرد:ساعت؟

زن:برداشتم

مرد:نه...چنده؟

زن:یه ربع به یک

مرد:پس هنوز وقت داریم

زن:اوهوم

مرد:آخرش هم نگفتی

زن:چیو؟این که چرا دارم میرم؟

مرد:نه بابا...اینکه چرا باید ساعت کامل باشه تا یه کاری رو انجام بدی؟

زن:راحت ترم

مرد:آهان

زن روی چمدان نشسته و مدام پایش را تاب میدهد و میزند به چمدان

مرد:میشه انقدر پاتو نکوبی به اون چمدون..بد صداست

زن:آره میشه....موز داریم؟

مرد:آره

زن:میخوام واسه خودم شیر موز درست کنم...میخوری؟

مرد:نه

مرد لم میدهد روی کاناپه و تلویزیون را روشن می کند.صدای مخلوط کن بلند می شود

مرد:[تقریبا داد می زند تا صدایش برسد]بیا ببین کی داره حرف میزنه...بچه خواهرته...دارن باهاش مصاحبه می کنن

زن مخلوط کن را روشن می گذارد و دستپاچه خودش را به جلوی تلویزیون می رساند و مدتی به تلویزیون نگاه میکند

زن:.....این مزخرفات رو کی خورد این حرومزاده کوچولو داده؟

برمی گردد و مخلوط کن را خاموش می کند.مرد هم تلویزیون را خاموش می کند و میرود روی پیشخوان آشپزخانه می نشیند.

مرد:اگه زیاد درست کردی به منم یه لیوان بده

زن:نه..اندازه خودم درست کردم

زن لیوان را سر می کشد و دهانش را با پشت دست پاک می کند.نگاهی به ساعت می اندازد.چمدان را بر میدارد و به سمت در میرود.مرد پشت سرش راه میفتد.

مرد:به نظرت ممکنه بعضی وقت ها زنگ بزنی؟

زن:غیر ممکن نیست

مرد:میشه یه موقع هایی زنگ بزنم حالت رو بپرسم؟

زن:آره...اگه دلت خواست

زن:بهش بگین..به اون حرومزاده کوچولو...بهش بگین که مامانش رفت.

مرد:مطمئنی که کار درستیه؟ممکنه هیچ وقت نبخشتت...همونطور که من...

زن حرفش را قطع می کند

زن:من از هیچی مطمئن نیستم.ولی بهش بگین .من راحت ترم.برام زیاد مهم نیست که چی فکر میکنه.

مرد:باشه

زن خم می شود و گونه مرد را می بوسد.با هم دست می دهند.زن ساکش را بلند می کند و میرود.مرد در را می بندد.زن به پایین پله ها می رسد.خم میشود و می نشیند مرد هم پشت در خم می شود و می نشیند.زن سرش را روی چمدان می گذارد و مرد سرش را روی پاهایش.

گریه میکنند.


jonathan

ايستگاه

یادم نمی آید برای چه آنجا بودیم.راه میرفتیم و حرفی نمی زدیم.کاش حرفی برای زدن نداشتیم اما بدی کار آنجا بود که نمی خواستیم حرفی بزنیم.راه می رفتیم و تظاهر می کردیم.تظاهر به اینکه همه چیز عادی است و خودمان خوب می دانستیم که هیچ چیز عادی نیست.یادم نمی آید که از کی این اتفاق افتاد؟(مگر اتفاقی هم افتاده بود)راستش ما هیچ وقت با هم بحث نکردیم یا داد نزدیم یا چیزی که لااقل بشود گفت :هان ببین...این سردیت از آنجا نشآت می گیرد....

نه!روزها گذشته بود و ما به ندرت از هم دور شده بودیم.طوریکه حتی صدای قدم های همدیگر را نشنیدیم که ((تق تق)) خبر داشته باش !!!من دارم می روم .فقط رفتیم یا بهتر است بگویم رفتی.کفش هایت را درآورده بودی...می دانم...

رابطه یمان مثل یک صف شده بود که یک سرش تو بودی و یک سر دیگرش من و بین ما پر شده بود از آدم ها.و من برای اینکه تو را ببینم باید روی انگشتان پایم بلند می شدم و گردنم را دراز می کردم در حالیکه یک زمانی تا سر بر می گرداندم تو در کنار من بودی..در همین نزدیکی.ما از هم دور می شدیم.هیچ وقت با هم برخوردی نداشتیم.همان طور که به آرامی آمدیم و با هم آشنا شدیم به آرامی هم دور می شدیم.خیلی سخت بود بازی کردن نمایشی که نمی دانستم کجای آن هستم..... تصمیم خودت را گرفته بودی .کفش هایت را زیر بغل زده بودی و دور می شدی.

دستت را جلو آوردی.فهمیدم که راه تمام شده است.با هم دست دادیم و من با تعمد دستت را محکم تر از همیشه فشار دادم.می دانستم که این آخرین باری است که می بینمت.دستم را زا دستت رها کردم یا شاید دستت را از دستم رها کردی.اتوبوس رسیده بود تو باید به آن می رسیدی.لبخندی زدیم و خداحافظی کردیم.می خواستیم به زور به خودمان بفهمانیم که همه چیز عادی است آنقدر عادی که لبخند هم تحویل یکدیگر می دهیم.

تو می دویدی تا به اتوبوست برسی و من دوست داشتم صدایت کنم تا تو را یک بار دیگر ببینم که نگاهم می کنی.می خواستم صدایت کنم .نشد.تو سوار شدی و رفتی و من همان جا ماندم و تجسمت کردم که از پشت شیشه های اتوبوس نگاهت را به من دوخته ای و می گویی:کاش صدایم کرده بودی!


jonathan

!

وقتی آه میکشم نگو که مریضی ، فکر هم نکن که عاشق شده ام ،یا حتی توهم اینکه دوستت میدارم...آه که می کشم نگاهم نکن...هیچم نیست...فقط آه می کشم که تو بپرسی چه ات است؟...فقط همین

...

jonathan

نقطه يا توهم يا خيال يا رويا يا هر چه که دلت می خواهد اسمش را بگذار!

داستان از اینجا شروع شد یا شاید داستان درست همین جا بود که تمام شد...این زیاد مهم نیست مهم اینست که این نقطه،درست همین نقطه،نقطه با ارزشی بود...از این نقطه ها که هر وقت از کنارش رد شوی بگویی:آره این همون جایی بود که من...نقطه ای که همیشه به آن احتیاج داری وقتی که می خواهی حرف بزنی،چون یا می خواهی از اول اول شروع کنی یا می خواهی ته قضیه را بگویی و خلاص...

داستان از همین نقطه شروع شد..توهم...خیال...رویا...شاید این سه تا خیلی با هم فرق کنند شاید دقیقا یک معنی بدهند...اما تو این داستان،داستانی که یک نقطه ارزشمند دارد،این سه تا با هم قاطی می شوند...تو فکر می کنی،یعنی برداشت می کنی، که یک چیزی هست، اما نیست.اما تو نمیفهمی چون ترجیح می دهی که فکر کنی همه چیز همان طور که تو دوست داری پیش می رود.بعد درست در همین نقطه است که یادت می آید چقدر «ای کاش» داشته ای که هیچ کدامشان تحقق نیافته اند شاید هم یافته اند اما تو باز هم ترجیح می دهی که فکر کنی هیچ وقت در زندگیت به هیچ «ای کاشی» نرسیده ای و یک انسان به آرزو نرسیده هستی و این تنها فرصتی است که در زندگیت پیش آمده که همه آن چرندیاتی که در ذهنت شکل گرفته واقعی شوند....

و دیگر هر چه اتفاق میافتد بی اهمیت است...چون نقطه ارزشمند همانی بود که گفتم...اینجاست که تو دیگر به هر کاری دست میزنی ...خودت را به آب و آتش میزنی...چون نمی فهمی که همه چیز با یک ثانیه خیال با یک توهم درست شده...دو دستی همان خیال باطلت را می چسبی و آنقدر حقیقی اش می کنی که خودت جا می خوری این داستان کی انقدر واقعی شد؟!!!....بعدها ، آن هم اگر...شاید....احتمالا اگر دلت خواست که چیزی ببینی،اگر فهمیدی که یک جای کار لنگ میزند چون داستانی که ساخته ای هر چند واقعی اما برای خودت غیر قابل باور شده،اگر خسته شدی از زوری که میزنی تا همه چیز عادی باشد....آن وقت است که می رسی به یک نقطه ارزشمند یک نقطه که اول و آخر داستانت را به هم وصل می کند....«توهم»....

 


jonathan

جايی برای نشستن

 

وقتي كه همه تنه ميزنند بهم يا من تنه ميزنم بهشان وقتي كه لباس داغ عرق كرده يشان ثانيه اي به بدنم مي چسبد و نيرويي مرا چند سانتي جا به جا مي كند به اين فكر ميكنم كه خدا را شكر جايي براي نشستن دارم

 

وقتي كه با كفش هاي خرابم با آن كف صافشان روي ريگ هاي ريز راه مي روم و نوك تيزشان تا كجاها كه در پايم فرو نميرود من به اين فكر مي كنم كه خدا را شكر جايي براي نشستن دارم

 

وقتي كه نگاه هاي همراه با انزجارت را به ديوار مي دوزي كه در چشم هاي من نگاه نكني ...وقتي كه حرف هايت برايم غير قابل تحمل مي شوند..وقتي كه آرزو مي كنم اي كاش حتي سلام هم نكني...به اين فكر ميكنم كه خدا را شكر جايي براي نشستن دارم

 

وقتي كه دستشويي مملو از آدم است و همه يشان در يك اتاقك كوچك ،كه بدجوري بوي ماده نظافت مي دهد ،دارند حرف ميزنند و ناگهان يكي پقي مي زند زير گريه و يكي ديگر داد مي زند كه پايت را از روي ريمل من بردار...من خدارا شكر مي كنم كه جايي براي نشستن دارم

 

وقتي كه روزمان به گند كشيده ميشود بعد از اينكه ميفهميم همه ما يه دروغ بزرگ و كثيف و متحركيم (جمله ناجوريه...ميدونم...)وقتي كه ميفهميم همه يك پايشان توي يك إن_ضلعي گير است...وقتي كه بعد از كلي حرف آخرش به اين ميرسم كه:خب اصلا به من چه بذار مردم زندگيشونو كنن....به اين فكر ميكنم كه خدارا شكر جايي براي نشستن دارم

 

خدا را شكر ميكنم كه آخر همه اين "وقتي ها" جايي دارم كه بروم خودم را پرت كنم تويش و به خودم و خودت و زندگيمان بخندم ....جايي دارم كه هر چند سفت هر چند سخت...اما بسيار دور از همه آن "وقتي ها"...بسيار دوست داشتني...

 

وقتي به ايستگاه اتوبوس ميرسم تمام آن صندلي هاي ناراحتش پر شده اند و من بايد تا مقصد سر پا بايستم...من جايي براي نشستن ندارم...از فردا بايد دنبال دلخوشي ديگري باشم 


jonathan